مرد مُرد
ب فتحِ میمِ مردِ اول ؛ ب "ذم" نامردِ اول و آخر .
امکانات وب
کاربر:
رمز:

امارگیر حرفه ای سایت

تصاویر زیباسازی نایت اسکین
کار نشد ندارد. می‌شود از توی خانه‌ای که حیاط دارد، حیاطش حوض دارد، اتاقش طاقچه دارد،

طاقچه‌ طاقچه‌اش مفاتیح دارد ، مفاتیحش خواننده و شنونده دارد، به پوچی رسید. به یأس. 

پوچی فقط یقه‌ی مرفه‌ها را نمی‌گیرد. گریبان لامذهب را نمی‌گیرد.  


*

بچه‌تر که بود، برای هر کلمه‌ در ذهن تصویری داشت و تصوری. نقاشی‌اش از پوچی؛ زنی بود

سیگار به دست، نشسته بر روی صندلیِ گهواره‌ای روبه‌روی شومینه.

بعدتر اما آن نقاشی شد مردی نشسته در صف جمعه و جماعت. بعدترش همان نقاشی روح پیدا کرد

و حالا دیگر نقاشی نیست. واقعیتِ تلخی‌ست حاکی از اینکه کار نشد ندارد. 

کار نشد ندارد. می‌شود به یأس و پوچی رسید، قبل از آنکه حتی یک کتاب فلسفی خوانده باشی

و یک رمان درست و حسابی خوانده باشی و قبل از اینکه یک فیلم کاری دیده باشی.

و یک زبان یاد گرفته باشی و یأس، لزومن زاییده‌ی  فوران آگاهی نیست.

صرفن  حاصل زیادی و  تلنبار دانسته‌ها نیست. در حرکت که باشی یک طور است. راکد و

ساکن باشی یک‌ طور دیگر. خودش می‌آید. با پای خودش. در زمانه‌ای که هرچه را طلب کنی،

از تو می‌رمد و برای هرچه تقلا کنی، فرار می‌کند... پوچی با پای خودش پی‌ات می‌آید.

زمانه‌ی بدی‌ست.

*

نشسته است در انتظار حادثه‌ای که نمی‌افتد. به امید  واقعه‌ای... تفضلی از جانب آسمان.

چیزی از جنس عبور.

مرگ باشد یا شهادت. پلی باشد... معبری باشد... محوری باشد برای فرار از این زمانه.

*

 +  شهادت لیاقت می‌خواهد. کارهای خدا حساب و کتاب دارد.

 -  رحمتش چطور؟ بغیر حساب؟


کار نشد ندارد.


موضوعات مرتبط: دست نویس
[ شنبه پنجم بهمن 1392 ] [ 17:38 ] [ احمد ]
+ تهاجم فرهنگی؟

- خانه‌ی سال‌مندان.


+ آسایش‌گاه؟

 - زورخونه.


+ هوشنگ ابتهاج؟

- گالیا.


+ رضا امیرخانی؟

- آل احمدِ دور از میادین - آل احمدِ چای نخورده. 


+میرشکاک؟

- قطب دراویش روح‌اللهی.


+خیانت؟

- چارسوم.پی.آر.سه


+ ژلوفن؟

- بقا.


+ چای؟

- فنا.


+ چایْ ژلوفن؟

- فراتر از بودن.


+ عشق؟

- ها ؟! 


[از سری مصاحبه‌‌های اختصاصی با خودش]


موضوعات مرتبط: دست نویس
[ شنبه پنجم بهمن 1392 ] [ 17:29 ] [ احمد ]

به نام نامیِ خمینی


از آدم‌های خیلی فهمیده‌‌ی خیلی فرهیخته‌‌ی خیلی منطقیِ خیلی فکور و اندیشمندِ خیلی دارای استقلالِ

فکری‌ای، که اتّکایشان به "من" است خوشم نمی‌آید.

آدم‌هایی که ابعاد و اعماق و حجمِ "منِ"شان زیاد شده... یک سلسله جملاتِ ویتامین‌دارِ خوشگلِ

فرهیخته‌پسند را هم راه‌به‌راه تکرار می‌کنند که :" آقاجان! از خمینی بت درست نکنید.

شخص‌پرست نباشید. بت نسازید. در اسم‌ها نمانید. به خدا بخوانید نه خمینی!"  

"به خدا بخوانید نه خمینی!" 

اولش این‌که اصلن خمینی‌ای درکار نبود. هرچه بود، خدا بود. خدا.

"هژده هزار عالم از خمینی پر بود و خمینی در میان نبود."

بعدش اینکه در سلسله اعتقادات فقیر،[خلاف نظر همه‌ی آدم‌حسابی‌ها] از یک جای زندگی به بعد

آدم باید بتی داشته باشد و با آن سلوک کند و "خود"ش را پای آن قربانی کند و بت‌پرستی‌‌ که بتش

خمینی باشد، صد شرف دارد به خودپرستی که توهم خداپرستی‌ دارد.

بعدترش این‌که من هم زمانی فکر می‌کردم عرصه‌ی تفکر، عرصه‌ی توقف در اسم‌ها نیست.

من هم فکر می‌کردم ماندن در بعضی نام‌ها، ظلم به مرامشان است. من هم فکر می‌کردم،

رسیدن به حقیقتِ بعضی‌ها فقط با عبور از آن‌ها ممکن است.

اما خب امام استثناء بزرگ این قاعده بود. اقیانوس عمیقی که در آن غرق شدیم.  

آخرش این‌که برهه‌ای از زندگی من هم - مثل خیلی‌ها - ، به قیاسِ ولایت صوفیانه و اندیشه‌های

جبریون و مزخرفاتی از این دست با محبت‌مان به امام خمینی و پذیرفتن ولایتشان گذشت.

و خدا را شکر که گذشت...

آخرِ آخرش، بقیة‌الله مصطفوی، مولانا روح‌الله موسوی خمینی، بیرون از دایره‌ی فهم و وهم ماست.

این را بفهمیم

*

جان و پایان کلامم؛ شاه‌بیتِ علی معلم دامغانی که به واسطه‌ی همین بیت، بهشتی می‌شود ان‌شاالله

و مگر بهشت کجاست؟ 

اجتماع آدم‌های بامعرفت.

*

مرا به باوری این‌سان دلیلی عینی به

که دیر نشئه‌ام افیون من خمینی به
موضوعات مرتبط: دست نویس
[ شنبه پنجم بهمن 1392 ] [ 17:11 ] [ احمد ]
زندگی در مواجهه با مرد، حرفی برای گفتن نداشت.

مرد از زندگی، طلبی داشت غریب...

ذکور از زندگی زنی می‌خواستند برای خوابیدن، مسکنی برای آرمیدن، مرکبی برای راندن.

مرد اما ضمن این‌ها، چیزی می‌خواست فراتر از این‌ها...

مرد، معیت داشت با انقطاع و پرهیز و آوارگی و آشوب و جنون و رحلت...

و پیوند خورده بود با کلمه‌هایی به همین اندازه ثقیل و عمیق اما متروک.

[که اگر از معنایشان بخواهی؛ رو‌به‌روی هرکدام دو نقطه می‌گذارم و بعدش سه نقطه.

که حروف حریف معنا نمی‌شود.]

واژه‌هایی که استعمالشان بوی شکم‌سیری می‌داد! الفاظی که نه نان می‌شد بر سر سفره‌ی خانه‌ای.

نه چرخ می‌شد برای چرخاندن زندگی.


مرد با هرچیز معیت داشت، با معیشت ضدیت داشت... با قرار و راحت.

مرد با قبض و بسط‌های پیاپی هم نسبت داشت.


این اواخر خواست که بنویسد... از خودش، غربتش، گم شدنش، گم شده‌اش... الفبا یاری نکرد.

[مضمون که سنگین باشد، دافعه‌ی حروف بیش‌تر می‌شود. فرار می‌کنند از هم.] 

به هر حال؛ خدابیامرز مفهوم خوبی بود.


مرد مرد.


موضوعات مرتبط: دست نویس
[ پنجشنبه دوازدهم دی 1392 ] [ 17:0 ] [ احمد ]
مرد


یک نگاه خیلی مثبتی دارم به این واژه و مشتقاتش و قصه‌ی باشکوهی که در دل آن

نهفته و نگفته مانده.

برای من، مقدس‌ترین، محترم‌ترین و محبوب‌ترین کلمه‌ایست که می‌شود از جای‌گشت حروف...

از ترکیب و جای‌گشت این سی‌ و‌ دو حرف، ساخت...   م ر د .

در سلسله اعتقادات من، مرد هم‌ریشه است با مرگ... با رنج... با درد.

از نظر من، مرد نسبت دارد با تیغ، با تشویش، با اضطراب و التهاب. برای یک مرد بما هو مرد؛

راه موضوعیت دارد نه قرارگاه. نه منزل‌گاه. جاده، اصلیت دارد، رفتن... نه ماندن.

زندگی به ذائقه‌ی مرد نمی‌سازد. زندگی برپایه‌هایی از "قرار" و آسایش استوار شده اما

سرشت و ذات مرد همه از بی‌قراری‌ست. زندگی، برای یک مرد لذتی ندارد.

مرد، با مرگ مأنوس است.

مرگ برای مرد، محور و معبری‌ست برای عبور... برای فرار.

*   

فردیتِ مرد... تنهایی مرد، توفیر دارد با بقیه‌ی تنهایی‌ها. تمام نمی‌شود. بعد از ازدواج هم...

مرد همیشه حرف‌های ناگفتنی‌اش بیش‌ترست از گفتنی‌ها. مرد با سکوت هم نسبت دارد.

مرد مجهولات زیادی دارد که به آن دست نمی‌زند. اهل تجاهل است. مرد با تجاهل هم نسبت دارد.

چشمانش را می‌بندد که خیلی چیزها را نبیند و چیزهایی را که دیده، نادیده انگار کند.

کلن حرف درباره‌ی مرد زیاد هست. البت این‌ها بافتنی بود تا حرف.

ولی هرچه بود قسمتی بود از آن‌چه یک مدت، ذهنی را درگیر کرده بود.



موضوعات مرتبط: دست نویس
[ جمعه ششم دی 1392 ] [ 1:56 ] [ احمد ]
وقتی معنا عمیق باشد ؛ وقتی حرف سنگین باشد؛  واژه‌ها با هم سر ناسازگاری پیدا می‌کنند.

کنار هم نمی‌نشینند. فرار می‌کنند ؛ از هم، از من .

حالا من مانده‌ام و دافعه‌ی حروف ... جاذبه‌ی سکوت.

*




موضوعات مرتبط: دست نویس
[ چهارشنبه سیزدهم آذر 1392 ] [ 18:41 ] [ احمد ]

 به اذنک یا ا...

 روایتی از محرم ...  با یاد آوینی   

که از اهالی فردا بود و با همه‌ی افق‌های باز نسبت داشت.

"ذیلِ اسمِ مکارِ حق،  برای پس‌فردائیان می‌نوشت.."

فتح خونش را نه با جوهر... که با جوهره‌ی وجود نگاشت، آن‌گاه که جرعه‌جرعه جام بلای کربلا

را چشید. فانی بود در محبت ارباب(ع). از سلوک عارفانه‌اش، از اندیشه‌ی والا و قلم وارسته‌اش،

عینک‌هایی برایمان ساخت تا حقیقت محرم، هیئت و روضه را بهتر ببینیم.                  

به یاد سید شهیدان اهل قلم؛ آقا سید مرتضی آوینی...  که طعم محرم را با او چشیده‌ام.                                                                                                                                                                                    *****                                                 

هر عصر و روزگار، اقتضائاتی دارد و شرایطی. حال‌ و‌ روز این روزگار خوش نیست.                      

وضع موجود به ذائقه‌ی ما نمی‌سازد. مایی که فرزند فطرتیم... انسان در  هیچ برهه‌ای از زمان،

این‌گونه راه آسمان را گُم نکرده... این‌طور با اصالت خود بیگانه نشده...

محرم، روضه و هیئت، آشتی دهنده‌ی انسان معاصرست با حقیقتِ قدسی‌اش.

با همه‌ی آن چه از آن بریده...

اگرچه محرم، حکایت تازه‌ای نیست. اگرچه روضه 1400 سال قدمت دارد. اما ، اما ، اما:  

مایی که در ساحت تمدن تکنولوژیک فرسوده شده‌ایم؛مایی که غربت آخرالزمان را با همه‌ی وجود

درک کرده‌ایم... مایی که در غیبت کبرای اخلاق و عاطفه و انسانیت، تحلیل رفته‌ایم...

مایی که در عصر شکفتن فلز، پژمرده شده‌ایم... مایی که از دل مدرنیته سلوک کرده‌ایم...

ما که لحظه‌لحظه‌های بحران‌زدگی و بی‌هویتیِ این جاهلیتِ کبری را حس کرده‌ایم...

مایی که راه آسمان را گم کرده‌ایم ...                  

ما از همیشه‌ی تاریخ به محرم محتاج‌تریم... به روضه و گریه نیازمندتر .

حقیقتش این نوشته بیش از آنکه عقلی و تحلیلی  باشد؛ حسی است.

باید مناسکِ سینه‌زنی را چشیده باشی... تا حس کنی چطور همین سینه‌زدن‌ها و اشک‌ها،

زنگار از قلب‌ها می‌برد. باید لبخند و سُرور  بعد از سینه‌زنی را دیده باشی...

[تعجب می‌کنی اگر بگویم ما باشکوه‌ترین عرصه‌های شادی را در مجالس سوگواریِ ارباب(ع)

آزموده‌ایم.] باید در این خشکی دوران به لبت جان رسیده باشد...

باید تقویم روزها و شب‌هایت ازدحامِ لحظه‌های یاس و خستگی باشد تا بفهمی دهه‌ی اول محرم

چه نعمت و غنیمتی‌ست. ده روز ... ده شب، که زندگی معنا پیدا می‌کند...

ده روزی که عمیق، آسوده، پیاپی نفس می‌کشی در هوای پاک محرم. این نفس‌ها ذخیره‌ی توست

برای آینده. برای روزهایی که هوا سنگین می‌شود... این روزها، روزهای باعظمتی‌ست.       

"و ذکرهم بایام ا..."    

خلاصه‌ی همه‌ی حرف‌ها... جان و پایان کلام؛ همان آغازین نوشته‌های فاطمیه‌ی 92 :

هر چه می‌روی به نرسیدن نزدیک‌تر می‌شوی !  درها بسته است و اندیشه‌ها خسته ...   

راه‌ها دور و رسیدن دیر. جای پایِ خستگی‌های دیروز و دل‌واپسی‌های فردا ، در بهترین لحظه‌های

امروزِ جوانی نقش بسته... ازدحامِ حیرت‌ها ؛ کثرتِ ابهام‌ها ؛ تداومِ قبض و بسط‌ها و انبوهِ تردیدها؛

من و ما را در ابتدای راه به پایانِ خویش نزدیک‌تر کرده ... سهمِ ما از جوانی ، آشفتگی نبود .

راه‌های گریزی هست هنوز. حتی اگر به آخرِ خط هم رسیده‌ای؛

نام‌هایی هست برای پیوند خوردن و زمان‌هایی برای دوباره شروع کردن و مکان‌هایی برای

بزرگ شدن و اوج گرفتن ... اباعبدالله(ع)  ؛  محرم  ؛  هیئت.


پی‌نوشت :

0)

بدون تردید این نوشته‌های عاطفی، توقف‌گاه ما در تحلیل عظیم‌ترین و باشکوه‌ترین حادثه‌ی تاریخ

(عاشورا) نخواهد بود. رویداد‌های محرم سال 61 هجری؛ به دلیل بار احساسیِ فوق‌العاده‌اش،

با عاطفه‌ی تاریخ و انسان‌ها رابطه برقرار می‌کند. اما توقف در این سطح یعنی فاجعه.      

عاشورا اگر سالم، عمیق و عالمانه تحلیل و تفسیر نشود، به حادثه‌ا‌ی صرفن تراژیک،

سقوط و نزول خواهد کرد. نخستین و شاید مهم‌ترین پدیده‌ای که از واکاوی محرم به ذهن می‌رسد؛

نبرد تاریخی‌ِ جریانِ کفر و ایمان است. نبردی که در همیشه‌ی تاریخ سَیَلان دارد.

و این تفسیری‌ست بر آنچه فرموده‌اند:                                  

"کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا ..."   

00)

ابعاد و اعماق رخداد کربلا، وسیع‌تر و گسترده‌تر از وهم و فهم ماست.

عاشورا قائمه‌ی ادیان الهی‌ست. عاشورا، کانون سلوک اولیاست.

عاشورا نمایانگر همه‌ی افق‌های معنوی و انسانی‌ست. "ما عزت را دیدیم که چگونه تَمَثُل می‌یابد،

عشق را هم، ادب را هم، وفا را هم. ما تجسم ایثار را دیده‌ایم. پیوند عرفان و حماسه را هم.و...

کاش همه به عاشورا برسند.                                                                   

کاش همه به عاشورا برسیم.


موضوعات مرتبط: دست نویس
[ دوشنبه سیزدهم آبان 1392 ] [ 16:44 ] [ احمد ]
از یک منِ  ب ر ی د ه

------------------------

لحظه‌هایی که نوسانات ارز؛ خواب و خوراک بچه‌ها رو گرفته بود، به چیزای دیگه‌ای فکر می‌کردم

و شبایی که تعهدات ایران‌خودرو و آسیبِ خوابِ سرمایه و بالا و پایین سکه، نُقل مباحث خواب‌گاه

بود، به چیزای دیگه‌ای فکر می‌کردم و ایامی که صفر تا صد گفت‌‌وگوهای شبانگاهیِ خواب‌گاهی؛

معطوف شده بود به برنامه‌ریزی و نقشه ‌کشیدن برای یه زندگی بهتر؛ به چیزای دیگه‌ای فکر

می‌کردم و موقعی که در فقره‌ی جنس لطیف، چشمای قشنگ دختر فلان ورودی توصیف می‌شد،

به چیزای دیگه‌ای فکر می‌کردم و آخرین‌بار که حرف از منزل و ماوی و مسکن بود، من دوباره

داشتم به چیزای دیگه‌ای فکر می‌کردم...

همه دغدغه‌ی مسکن دارن و من الان به یه مُسَکن‌ قوی‌ فکر می‌کنم برای فرار از دردهایی که

امانمُ بریده و کسی نمی‌فهمه.

و بعد از مُسَکن، یه جاده می‌خوام برای عبور ...

این سردرد لعنتی هم دوباره اوت کرده. توی یه هم‌ذات پنداری احمقانه با نیچه به خودم

دل‌داری می‌دم که: سردردها، نتیجه‌ی دردِ زایشِ افکارِ نو ...

*

تاکید کنم که نه مقدسم نه ارزشی نه ولایی نه مذهبی نه خاص نه متمایز نه هیچ خری.

فقط اول جوونی رفیع‌ترین قله‌های به گا رفتنُ زیر پا گذاشتم و در یک ستیز پیوسته با "خود"،

به شدت تحلیل رفتم و تخیل افسار گسیخته‌ام دهنمُ سرویس کرده

*

دوباره تاکید کنم که نه مذهبی‌ام نه ارزشی و نه ...  

تقویم من ازدحام روزها و شب‌های مزخرفیه که هیچ علاقه‌ای به نفس کشیدن در اونها ندارم.

توی کل سال فقط 20 روز نفس کشیدنُ دوست دارم و راحت و عمیق، نفس می‌کشم.

فقط 20 روز احساس پوچی نمی‌کنم . فقط 20 روز احساس بی‌هویتی نمی‌کنم.

فقط 20 روز از زنده بودن، از این نفس کشیدن اجباری راضی‌ام. 

دهه‌ی دوم فاطمیه... دهه‌ی اول محرم.

دهه‌ی اول محرم.


موضوعات مرتبط: دست نویس ، پراکنده ها
[ شنبه چهارم آبان 1392 ] [ 14:26 ] [ احمد ]
می  صوفی افکن کجا می‌فروشد ؟

که در تابم از دست زهد ریایی 

یه لیست از صغیره و کبیره داشته باشی، توی یه عملیات انتحاری کانّه کمربند انفجاری...

هرازگاهی منتشر کنی و خودتُ منفجر کنی.

یا مثلن یقه طرفُ بگیری بچسبونیش سینه‌ی دیوار، چش تو چش بگی :

عمو، حاجی، برادر، گرامی، مهندس، بزرگوار، دکتر، استاد، داداش، اخوی، رفیق، تاواریش  

اون کاریکاتور باشکوهی که شوما از ما توی ذهن کشیدی، مشکل داره، مورد داره، حرف داره،

مخدوشه، مجعوله، ما اون چیزی که شوما می‌پنداری نیستیم.

دغدغه و تخیل و ای‌کاش و اگرِ ما؛ هیچ سنمی با فعل و عملکرد ما نداره.

فرسنگ‌ها فاصله  بین بود و نمود رو بفهم. 

*

دیگه نوشتن: "انا اعلم بنفسی من غیری... اللهم لاتواخذنی بما یقولون واغفرلی مالایعلمون

واجعلنی خیرا مما یظنون..." فایده نداره. 

گفتن: " گر فاش شود عیوب پنهانی ما  /  ای وای به خجلت و پریشانی ما" راهی به دهی نمی‌بره.

داد زدن "و کم من ثناء جمیل لست اهل له نشرته" افاقه نمی‌کنه.

باید خطر کنیم در افشای ساحت نفسانی که به تعبیر یوسف ارجمندترین عرصه‌ی خطر کردن انسانه.


موضوعات مرتبط: دست نویس
[ دوشنبه بیست و نهم مهر 1392 ] [ 17:14 ] [ احمد ]
چیست آیا جُرم انسان جز به دنیا آمدن

آنکه می‌آرد نمی بخشد خطایم را هنوز ؟

*

23 مهر ...

سال‌گرد یک هبوط، سقوط، تبعید... به سیاره‌ی رنج . 

*

آدمای خوش‌حالی که به بهانه‌ی تولد و شروع زندگی، سال‌گرد هبوط و سقوط‌شون به دار مکافاتُ

جشن می‌گیرن ...

بعد از عرض سلام؛ مِن باب فذکر و تضارب آراء و این صوبتا خدمت دوستان شادمون عارضم که:

تولد، زندگی و حقیقتش از شهادت شروع میشه. ما فقط  ظن زندگی داریم. یه خیال باطل.

توهمی که در اون فرسوده می‌شیم. البت اگه به هربالا و پایین پریدنی برای دو روز فعالیت بیش‌تر

این سلول‌ها بگی زندگی؛ من یه "غلط کردم" به شما بدهکارم .

*

دیروز تولدم بود. ذاتن آدم (؟) سریع‌الرضایی هستم. ببینم هدیه رو چه کار می‌کنید .


موضوعات مرتبط: دست نویس
[ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 ] [ 14:40 ] [ احمد ]

"دهه شصتی" یه آرمانه... یه افق چشم‌انداز... یه پارادایم معرفتی.

یه منظر معنوی که باید بهش رسید.

تابع سن‌وسال نیست. مقید به قید زمان نیست.

هرکس، هروقت، هرکجا، سلوک و طی طریقش دائرمدار مرام و معرفت و جوان‌مردی و مرگ‌آگاهی

و شهادت‌طلبی و ملامتی‌گری و این صوبتا باشه... هرکس با نگاه امام(ره) به خلسه بره...

هرکس نبرد رو نردبان سلوک ومعبری برای حضور و معیار مرد شدن بدونه...

می‌تونه و باید ادعای یه دهه شصتیِ اصیل رو داشته باشه.

حتی، حتی یه دهه هفتادی.      

هرکس از به ... رفتن خودش، پلی بسازه برای رستگاری سایرین، دهه شصتیه به حقیقت ذات


موضوعات مرتبط: دست نویس
[ چهارشنبه هفدهم مهر 1392 ] [ 22:33 ] [ احمد ]

عشقی نه به اندازه‌‌ی ما در سر ماست ...

*

در پرده‌ایم تا گره‌ی  سر  به کار ماست

این غنچه تا ز شاخه نیفتاده خار ماست

اکنون که زیر بار نماندن عیار ماست

یاران بیفکنید که بر دوش بار ماست

*

بی‌سروپایی از تنگستان وجود... از ریگستان عدم؛ در انتظار رهایی، در آرزوی شهادت.    

به ریگ‌زار عدم دل ش ک س ت ه می‌راندیم

شب وجود بر اسبان خسته می‌راندیم


موضوعات مرتبط: دست نویس
[ جمعه دوازدهم مهر 1392 ] [ 23:35 ] [ احمد ]
نه ... اشتباه نکن .

چای فقط یه نوشیدنی نیست. 

اگه خوب دم بکشه؛ نردبان سلوک آدم‌هاست.

با تلخیِ چای، تلخیِ بارِ منفیِ ازدحامِ صورِ تکنیکی رو فراموش می‌کنم.

دوران ما، دوران تحویل اصالت سیگار به چایه.

ما با چای از مدرنیته عبور می‌کنیم. 


آسایش دو گیتی تفسیر این سه حرف است

سیگار و چای و روضه... آری بهشت این‌جاست


البت ما برای رسیدن به خدا؛ عوضِ سیستم فندک و سیگار، تئوریِ فلاسک و چای رو می‌پسندیم.

 

اما بعد؛ در نسبت چای و تنبور و فنا ... دریغا نمیارم گفتن که بس مختصر فهم آمده‌ایم . 


موضوعات مرتبط: دست نویس
[ یکشنبه هفتم مهر 1392 ] [ 19:26 ] [ احمد ]
به امید خرق یک حجاب ، حجاب هم‌عصری


0- آفت هم‌عصری و قرابت، جهالت است به عظمت وجودی آنانی که قداست و کرامتشان

در گذر ثانیه‌ها عینیت پیدا می‌کند. یک حوالت تاریخی ... 40 سال دیگر ...

تاریخ؛ صافیِ نگاه‌ها و قضاوت‌هاست.

نردبانی که از آن بالا می‌روی و حقیقت‌ چالش‌ها و ابهام‌های درهم تنیده‌ و پیچیده‌ی دیروز را ،

نظاره می‌کنی.  

 

00- معصوم نیست اما معصومانه زندگی می‌کند. از صاحب نظریش در عرصه‌ها می‌گویند.

من اما دل‌بسته‌ی طراوت نگاهش شده‌ام که تنها از آنِ صاحبان عمل است. 


000- مصداق تام و اتم "یومنون بالغیب" ...

وای از وقتی که نکبت غرب را، پوشالی بودن شکوه شرق و غرب را، نابودی جبهه‌ی کفار را

فریاد می‌زند. به کدام پشتوانه؟ کدام دل‌گرمی؟ سلاح ؟ ثروت؟ دانش؟ تکنولوژی؟ ...

نگاهش به آسمان است و امیدش به وعده‌های الهی .

این شدت حسن‌ظن را تنها در سالکان وادیِ سلم دیده و شنیده‌ام.


0000- حتی اگر برنامه توسعه و اصل 44 و جهاد علمی و برخی دید‌گاه‌های هنری حضرتش را

درک نکنم ... این استقلال فکری(؟!) ؛ ذره‌ای و کمتر از ذره‌ای از شدت محبتم کم نمی‌کند.

فرزانه و حکیم، برازنده‌ی نام مبارکش. مجاهد است به حقیقت ذات. عامل به علم نافع.

50 سال قدم زده در راهی که برایش قلم زده، سخن گفته. اصالت نگاهش، صلابت کلامش،

قول و فعلش بهترین نمودار ضمیری روشن و فطرتی پاک.


00000- شهید رکابش کجا ... مرثیه‌خوان فراقش کجا. کاش که دعا کند برای ما.

و کاش که در سعید محشر، شرمنده‌ی عصمت‌الله کبری - حضرن زهرا(س) - نشویم؛ که فرزند

برومندش در این جاهلیت کبری، علم مبارزه‌ی حضرت روح‌الله را بر دوش و گرفت و ما اما ....

برای اشبه‌الناس خُلقن و منطقن به بقیة‌الله مصطفوی امام خمینی(ره).

مکتوب در عصر اسارت محبت،

روزگاری که ابراز محبت را دریغ می‌کنیم از آن‌هایی که دوستشان داریم. 







موضوعات مرتبط: دست نویس
[ پنجشنبه چهارم مهر 1392 ] [ 14:42 ] [ احمد ]

10 دقیقه با کودکی‌هایم


کنار هم راه می‌رویم. دست به دست کسی نمی‌دهد تا از مردانگی‌اش کم نشود. از استقلالش. 

حرف نمی‌زند. حرف نمی‌زنم. نگاهش ... سرد، خسته ، معصوم.

چهره اش گرفته است. سخت گرفته است. عوض همه‌ی مسافرت‌هایی که نرفته، در خود فرورفته.

آدمی در خودش سِیر کند، زود فرسوده می‌شود. حتی در 10 سالگی . با فقر و در فقر، بزرگ شده.

فقر چشیدنی‌ست،نه دیدنی و نه شنیدنی.یک خانه‌ی کوچک،یک اتاق خیلی کوچک،دو خواهر بزرگ

شب‌ها را بیرون می‌خوابد یا در حیاطچه‌ای ...

***

مادرش بیمارِ داییِ دندان‌پزشکم‌ست در بهداریِ خ زینبیه ... زینبیه؛ زایشگاه فقر و رنج و بدبختی .

شِکوه می‌کند از دستش. می‌گوید: "آشفته است . با کسی حرف نمی‌زند. در خودش می‌پلکد.

دوستم ندارد. راه که می‌رود دست به دستم نمی‌دهد. به دست هیچ‌کس. شب‌ها دیروقت خانه می‌آید.

با ما غذا نمی‌خورد. در حیاط می‌خوابد نه اتاق . دوری می‌کند ..."

مادرش که حرف می‌زند پنداری همه‌ی کودکی‌هایم زنده می‌شود ...

کاش می‌فهمید چرا فرزندش دست به دستش نمی‌دهد. کاش می‌فهمید چرا شب را در اتاق نمی‌خوابد.

کاش می‌فهمید چرا به غذایی که از دروازه‌شیراز و چهارباغ می‌آید؛ لب نمی‌زند .

غرور و غیرت و عزت فرزند 10 ساله‌اش را باور نمی‌کند. به من می‌گوید :

نصیحتش کنید. زیاد سیگار می‌کشد. شما را دوست دارد . حرف شنوی دارد.  

با اکراه گفتم چشم. نه من مرد نصیحت بودم و نه او آدم شنیدن. می‌دانستمش.

لجوج. مغرور. آزاد، رها، آواره. بی‌نظم، بی‌قرار. به چیزی دل نمی‌بست. به کسی محل نمی‌داد.

حرف از کسی نمی‌شنید... رفتم دنبالش. زورخانه‌ای بردمش که همیشه تنها می‌رفتم.

به هیچ کس نمی‌گفتم کجاست و نمی‌گویم. مونتانا تعارف کرد. گفتم:

رفیقی در عالم رفاقت خواست که نکشم. نمی‌کشم.

حرفم را گرفت. آن شب خودش هم نکشید. بعدتر مادرش به دایی‌ام گفته بود:

ندیدم که دیگر سیگار بکشد.

ده دقیقه‌ای با کودکی‌ام همراه شدم. به آینده‌اش فکر می‌کنم.

به فردایی که باید میان سگ‌ها و گرگ‌ها شب کند.آن نگاه معصوم..آن فطرتی که بوی پاکی می‌داد،

چه می‌شود ؟ روزگاری که فرصت لبخند را از او گرفت، کاش صفایش را به یغما نبرد.

کنار هم راه می‌رویم. حرفی نمی‌زند . حرفی نمی‌زنم.

*  

[ به یاد سردی ، خستگی و عصمت نگاهش ]     



موضوعات مرتبط: دست نویس
[ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 ] [ 22:5 ] [ احمد ]

خسته‌ام ... از همه‌ی قدم‌های نزده و راه‌های نرفته . از ابتذال سکون .

خسته از یک پایان تدریجی در شعاعی بی‌نهایت دور از اصالت خود . 

*

تا چند ز تنگنای زندان وجود

ای کاش سوی عدم دری یافتمی 

[خیام]


موضوعات مرتبط: دست نویس
[ جمعه بیست و دوم شهریور 1392 ] [ 0:51 ] [ احمد ]
ظللنا فی الطریق فناد ؛ اُرشُدنا الی الطریق یا اباعبدالله (ع) ، یَرحَمَکُم الله .

*

*

*

من نمی‌دانم کجا بود آنچه مقصد نام دارد

جست‌و‌جوی جاده‌ای ایجاد شد از بس دویدم

[میرشکاک]


: .....


موضوعات مرتبط: دست نویس
[ جمعه بیست و دوم شهریور 1392 ] [ 0:41 ] [ احمد ]
7
بی‌تابی ... اضطرار ... انحصار ... راه ... عبور ... حضور ... لقا


***

آن را که جز به کشته شدن فتح باب نیست

تنها سر بریده ز گردن حباب نیست


[میرشکاک]


موضوعات مرتبط: دست نویس
[ جمعه پانزدهم شهریور 1392 ] [ 21:58 ] [ احمد ]
سحر

سفر

خطر

تب

تاب

تنبور

عطش

امتداد

استمداد

آب

سراب

راه

چاه

آه

هوووووووووووووو

*

مرد

سفر

قدم

قوس

عدم

*

مرد

محزون

افیون :

خون

بلا

ولاء

جنون

حا

سین

یا

نون

.


موضوعات مرتبط: دست نویس ، پراکنده ها
[ یکشنبه دهم شهریور 1392 ] [ 13:20 ] [ احمد ]
مرد

فرد

درد

مرد

آینه

نامرد

مرد

زخم

سردرد

مرد

مراد

نبرد

***


موضوعات مرتبط: دست نویس ، پراکنده ها
[ جمعه هشتم شهریور 1392 ] [ 22:26 ] [ احمد ]

 برای یک مرد


تذکرة‌الاولیاء رو ورق می‌زنم و روی سلطان‌العارفین‌ها ؛ قدوة‌السالکین‌ها و همه‌ی الفاظ و القاب

باشکوهی که موصوفِ حقیقیِ خودشون رو وصف نکردند و در جایی نشستند که نباید؛ خط می‌کشم.

خط می‌کشم روی انفعال، انجماد و ابتذال تصوف. خط می‌کشم روی گذشته‌ی خودم.

برمی‌گردم صفحه‌ی اول و جایی می‌نویسم

محبت و معرفت؛ لافِ بزرگ آدم‌هاست. دعوایی که اثباتش به خون وابسته هست.

لقاء رب قدم در راه می‌خواد اما نه در جانبِ وادیِ ایمن ک در صحرای بلا و بعد می‌نویسم از بی‌دل:

"شرم دار از لاف مردی‌ها که طبعت ماده است."و می‌نویسم :"مردان نفس به یاد دم تیغ می‌زنند"

زیر ذکر ابن محمد صادق(ع) جایی باز می‌کنم. ذکر مولانا اندرزگو

"حکایت حال و جذبه و مقامات و کرامات رو خلاصه می‌کنم در نقل یک جمله از بقیة‌الله مصطفوی،

محی‌الدین ایرانی؛ امام خمینی(ره) :

اگر ده مرد مانند سید علی داشتم، دنیا رو زیر پرچم اسلام می‌آوردم ."  

و فکر می‌کنم به وادی سِلم... عرصه‌ای دورتر از وهم و شک و تردید و تعلق و هوای نفس ما.

تحلیل اندرزگو و نواب، فطرتی می‌خواد پاک‌تر از داشته‌های ما. کار هر کسی نیست .

خسته‌تر از اون بودم که حتی افعال رو سروسامون بدم؛ چه برسه به نوشتن متن ادبی .

بضاعتی نبود. انگیزه‌ای نبود .سواد و قلمی هم. اما غلبه‌ی یک احساسِ اصیل؛ کافی بود تا

 قبولِ حماقت کنم و با علم ب ناتوانیِ الفبا در حمل معنا،حرف و لفظ رو در هیبتِ ظرفی ب کار بگیرم

برای انتقال خالصانه‌ترین احساساتم نسبت به یک اسطوره.سید علی اندرزگو.  روحی فداه

در عبور ثانیه‌ها و گذر لحظه‌ها ، در رفت‌و‌آمد شب و روز، آدم‌هایی هستن که

یادشون گُم نمیشه. کم‌رنگ هم

با تاخیر ... گرامی‌داشت دوم شهریور .


موضوعات مرتبط: دست نویس
[ سه شنبه پنجم شهریور 1392 ] [ 15:5 ] [ احمد ]

فاصله‌ی زیادِ "بود" و "نِمود" ؛ آدم رو از درون می‌شکنه .


حدِ قدر مطلقِ بود و نِمودم ؛ به بی‌نهایت میل می‌کنه ... رفع ابهام می‌خواد .

می صوفی‌افکن کجا می‌فروشد ؟

که در تابم از دست زهد ریایی

[حافظ]


موضوعات مرتبط: دست نویس ، پراکنده ها
[ چهارشنبه سی ام مرداد 1392 ] [ 22:21 ] [ احمد ]
19 )

فارغ از اختلاف "چپ" با "راست" ؛ من ب چشمان تو می‌اندیشم

ای نگاه همیشه شکاک‌ت ، ائتلاف فرشته و شیطان

         ....................

20 )

جنون بیا رها مکن ک عقل بشکند مرا

ب دست کهنه خصم خود چگونه می‌سپاری‌ام ؟

           ....................

21 )

طفیل هستی "عشق‌"ند "آدمی" و "پری"

اگرچه زین هر سه آخرالزمان خالی‌ست


موضوعات مرتبط: تک بیت / رباعی
[ یکشنبه بیستم مرداد 1392 ] [ 19:32 ] [ احمد ]
قضیه این‌که زندگی روی بازه‌ی قبض و بسط ؛ پیوسته هست .............>>> دو اکسترمم مطلق :

Min مطلق‌ش توی  Max جاذبه‌ی خاک اتفاق می‌افته ... جایگاهِ فعلیِ ما .

Max مطلق‌ش هم جایی بالاتر از Min  وهم و شک و ابهام و تردید و ترس .

جایی دورتر از همه‌ی تعلقات، تقیدات، و مناسباتِ احمقانه‌ی پوچِ خودساخته .

مشهدِ مشهود .

شهادت ؛ نردبانِ این سلوکِ برای صعود ؛ برای شهود ...


اکنون "تو"ا َم ، این‌جا ک مرد و مرگ ، هم‌ریشه‌ست

اکنون مـَـنی ! ای مرد ِ عشق ! ای جان ِ مرگ آگاه !

 


موضوعات مرتبط: دست نویس
[ یکشنبه بیستم مرداد 1392 ] [ 19:20 ] [ احمد ]

 زمان؛ پیامبر‌ست. رسالتی دارد و معجزه‌ای . رسالت‌ش ؛ عینی کردن پیچیده‌ترین مفاهیم  انتزاعی

و مجرد است و اعجازش؛ ساختن پلی از گذر ثانیه‌ها ، جانشینیِ لحظه‌ها و چرخش عقربه‌ها ؛ 

برای عبور از دایره‌ی معقولات ب محسوسات.  

 یک روز اگر از غربت آخرالزمان می‌گفتی ک دل‌گیر است و از دست‌و‌پا زدن در خود می‌نوشتی ک

نفس‌گیر است و از تردد تردیدها ناله ‌می‌کردی ک درد‌آور است و از بی‌هویتی و خستگیِ

عصر اسارت‌ها مدرنیته -  شکوه می‌کردی ک ملال‌آور است و ... باید ب هزار مسلک و مکتب

فلسفی و زبانی و شخصیت حقیقی و حقوقی جواب پس می‌دادی ک اصلن بی‌هویتی یعنی چه؟

مدرنیته چیست ؟ و اصلن چرا خستگی ؟ غربت آخرالزمان چه صیغه‌ایست ؟ و ...                                                                                                     

اما امروز ب لطف گذر زمان ؛ همه‌ی  این‌ها عینیت یافته‌اند ؛ ملموس و محسوس شده‌اند .

دیگر چه نیازی ب شرح‌و‌بسط خستگی ؟ وقتی ک خودش تجسم پیدا کرده و انسانی را نمی‌بینی

مگر در ساحت مجسمه‌ا‌ی از رنج و خستگی. بی‌هویتی ک زمانی در سطور کتب فلاسفه مستور بود

امروز در عرصه‌ای ب وسعت جامعه‌ی بشری ظهور کرده و من اولین بار در خواب‌گاه این بروز را

حس کردم و چقدر دود سیگارهای نیهیلیستی آزار دهنده بود .

اگر زبان من الکن است - زمان؛ ک حل‌المسائل بزرگ روزگار ماست – یک‌روز نسبت بین

دور افتادن از اصالت‌ها، تحفه‌های مدرنیته و شهادت را بیان می‌کند و نشان می‌دهد از بین آن‌هایی

ک برای عبودیت تلاش نمودند و آن‌هایی ک برای شهادت التماس کردند؛ کدام‌یک ب سعادت رسیدند

عبودیت در دست‌گاه مختصاتی ک اساس‌ش بر سلسله‌ای از تعلقات بنا شده و محورهایش

                                                                                                                                    هیچی و پوچی‌ست چگونه محقق می‌شود؟ 

                                                                                                                                 اولین‌بار ک خواستم عوض آرمان‌گرا ؛ واقع گرا باشم ، فهم‌م شد، شهادت تنها راه گریز ماست.


موضوعات مرتبط: دست نویس
[ سه شنبه پانزدهم مرداد 1392 ] [ 16:12 ] [ احمد ]
از دوست ب یادگار دردی دارم

کان درد ب صدهزار درمان ندهم ...

----------------------------------

"فراتر رفتن از خود" ؛

سرآغاز دردناک‌ترین لحظه‌های زندگی‌ست . 

بدایت هجرتی‌ ... نهایت غربتی ... ستیزی با خویشتن و جهان .

و غم‌انگیزترین سرانجامِ این سلوک ؛ فرجامی جز شهادت ...

زمان ؛ حل‌المسائل بزرگ روزگار ماست . 

گذر لحظه‌ها ؛ همه‌‌ی پیچیدگی‌های انتزاعی ذهن‌م را عینیت می‌بخشد .

آن روز شاید شما هم ...


موضوعات مرتبط: دست نویس ، پراکنده ها
[ دوشنبه چهاردهم مرداد 1392 ] [ 16:29 ] [ احمد ]

یکی ازم بپرسه : ب نظرت اسم اعظم حق چیه ؟ 

نه ادای عرفا رو درمیارم ک بگم اسم اصغرش چیه ؟

نه میگم نمی‌دونم

نه می فرستم‌ش دنبال نخودسیاه

نه می‌گم این چیز‌ها ک نظرسنجی نیست


با ی نگاه ساده‌ و روون و نه نگاه عمیق ؛ درجا بهش می‌گم :

"رفیق"

گناه‌ش هم پای خودم ...   


موضوعات مرتبط: دست نویس ، پراکنده ها
[ چهارشنبه نهم مرداد 1392 ] [ 3:14 ] [ احمد ]
ب اذنک یا الله


از یک جایی ب بعد سُبُل الوصول می‌شود سبیل . طُرُق الوفود می‌شود طریق .

از یک جایی ب بعد جمع‌ها مفرد می‌شود، راه‌ها، راه می‌شود. رسیدن‌، قید می‌خورد. قید مطلق

و شهادت دیگر نه در ساحت یکی از چندین راه... ک اولین و آخرین و تنها ترین امید می‌شود 

برای عبور، برای حضور و برای لقاء

*
*
*

از یک جایی ب بعد خسته می‌شوی از چرخه‌ی تکراریِ حیات: رفتن‌ و نرسیدن‌ و ماندن‌ و گندیدن

خسته‌ می‌شوی از خوانده‌ها و نخوانده‌ها... از بافتن‌ها و پرداختن‌ها... فلسفه‌ و نظریه‌ ،

از چرخیدن با چرخ‌دنده‌های مدرنیته. از انجماد و ابتذالِ تصوف...

خسته از همه‌ی معبر‌ها و مسلک‌ها و مکتب‌هایی ک ب قهقرا برده‌اند ت،

می‌آیی ک بپیوندی ب سلسله‌ی دراویش روح‌اللهی .

بی‌خیالِ "فتوحات"... "فتحِ خون" را از زیر خروارْ خروارْ غفلت، بیرون می‌کشی

آن‌گاه ک ب اصالت و حقیقتِ نام‌ش ایمان آورده‌ای ... تا بخوانی در این ناشئة الیل :

آه ... ان الله شاء ان یراک قتیلا.

*
*
*

وقتی می‌نویسم، تمام می‌شوم. آغاز هر نوشته‌ای، پایان تدریجیِ من است در خودم .

هر خطِ ب آخر رسیده، خطه‌ای از جغرافیای بودن‌م است ک جدا می‌شود.  

جوهرم برای نوشتن، جوهره‌ی وجود است. در ازدحام واژه‌ها، کم‌کم ، کم می‌شوم و گم می‌شوم

و ب پایان می‌رسم. انقدر از شهادت می‌نویسم و می‌گویم و سیاه می‌کنم تا اگر در میدان جهاد ،

نشد آن‌چه باید بشود... انتهایم جایی جز در این میانه نباشد. 

*
*
*

واجعل عاقبة امورنا خیرا


خودم را می‌دانم و راهی را ک رفته‌ام و راه‌هایی ک نرفته‌ام و چاه‌هایی ک سقوط کرده‌ام

و منجلاب‌هایی ک فرورفته‌ام. گذشته‌ام را می‌دانم . گذشته‌ای ک پلید‌‌ی‌اش نگذشته

و آینده‌ای ک سیاهی‌اش بر امروز سایه افکنده .

کدام عاقبت ، ب خیر می‌شود در این عصر اسارت‌ها ؟

  
راه‌های گریزی هست هنوز ... راه‌هایی ک ب باطن عالم پل می‌زند ... ب حقیقت وجود :


شهادت .


موضوعات مرتبط: دست نویس ، پراکنده ها
[ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392 ] [ 0:18 ] [ احمد ]
سطح دغدغه‌ام، خیلی هم  بالاست !  

توی این مهمونی‌ها بعضی خانم‌ها می‌شینن برای هم تعریف می‌کنن ما سحری نون پنیر خوردیم .

اون یکی می‌گه: ما شیر و خرما خوردیم. اون یکی می‌گه: نون و پنیر و هندونه خوردیم.

یکی جوگیر می‌شه توی فضای رقابتی می‌گه: ما اصلن هیچی نخوردیم، خیلی هم سالم‌تریم !

مامان ما هم تحت تاثیر جو ... حالا زوری می‌خواد حاضری ب خوردمون بده !

نکن خواهر من !

نکن مادر من !

می‌دونی با این چشم و هم‌چشمی‌ها، سیستم غذایی ی خانواده رو ب هم می‌ریزی ؟

می‌دونی سر سفره‌ی سحر یک تخم‌مرغِ تنها یعنی چی ؟ می‌تونی این میزان‌سن رو درک کنی ؟ 

صُب تا شب روی مغز مامان‌م پیاده‌روی می‌کنم، مرام بگذاره ی ماکارونی‌ای، قیمه‌ای چیزی

درست کنه... تا وارد فاز عملیاتی می‌شیم، طرف می‌زنه توی یک‌صدم ثانیه ،

کل برنامه رو ب فنا میده . اح 

آقا با چه زبونی بگم؟ سالم بودن غذا اصلن برای من ملاک نیست. دل‌م حاضری نمی‌خواد.

دل‌م می‌خواد سحر غذای چرب بخورم ک اصلن بعد‌ش بلند نشم

دل‌م می‌خواد افطار، سه تا پارچ چای داغ بخورم 

هر کسی سلسله اعتقادات خودش رو داره. افق نگاه خودش رو داره. زوری ک نیست. 

بعد از بحرانِ کولر، این پدیده جایگاه دوم رو در کتگوریِ شکاف بین نسلی داره ! 


موضوعات مرتبط: دست نویس ، طنز
[ چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 ] [ 23:42 ] [ احمد ]
ی سری آدم‌ها هستن ک توی عمق نگاه‌شون، یا قدم‌هاشون و یا قلم‌شون‌ ؛

ردپایی از خستگی، رنج و اضطرار می‌بینی ...

توی سلسله اعتقادات ما، این‌ها آدم‌های بزرگی هستن ک افکار و اعمال‌شون قابل تامل‌ه .

حضرت آوینی فرموده بود :

" رنج آوردگاهی‌ست ک جوهر وجود انسان را از غیر او جدا می‌کند . "

خستگی و رنج و اضطرار، مقدمه‌ی "انقطاع"ه .

{ رب هب لی کمال الانقطاع الیک }... کمال انقطاع؛ کمال خستگی می‌خواد و کمال اضطرار ... 



موضوعات مرتبط: دست نویس ، پراکنده ها
برچسب‌ها: سلسله اعتقادات
[ سه شنبه هجدهم تیر 1392 ] [ 22:41 ] [ احمد ]
درباره وبلاگ

درباره نداره .
برچسب‌ها وب